عبد الله الأنصاري الهروي
54
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
او كه به تو ممتحن است ؟ هرگز كى واخانه رسد او كه غربت او را وطن است ؟ الهى ! مشتاق كشته دوستى است ، و كشته دوستى را ديدار تو كفن است . الهى ! چه خوش روزگارى است روزگار دوستان تو با تو ! چه خوش بازارى است بازار عارفان در كار تو ! چه آتشين است نفسهاى ايشان در ياد كرد و يادداشت تو ! چه خوش دردى است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو ! چه زيباست گفت و گوى ايشان در نام و نشان تو ! اى سزاوار ثناى خويش ! اى شكر كننده عطاى خويش ! اى شيرين نماينده بلاى خويش ! رهى به ذات خود از ثناى تو عاجز ، و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز ، و به توان خود از سزاى تو عاجز . كريما ! گرفتار آن دردم كه تو دواى آنى ، بنده آن ثنايم كه تو سزاى آنى ، من در تو چه دانم ؟ تو دانى ! تو آنى كه خود گفتى ، و چنان كه خود گفتى آنى . من چه دانستم كه زندگى در مردگى است و مراد همه در بىمرادى است ؟ زندگى زندگى دل است و مردگى مردگى نفس ، تا در خود بنميرى به حق زنده نگردى . بمير ، اى دوست اگر مى زندگى خواهى . نيكو گفت آن جوانمرد كه : نكند عشق نفس زنده قبول * نكند باز موش مرده شكار